از دیشب هر چهقدر فکر میکنم که کِی و کُجا احساس کردم که عمیقاً و از ته قلبم خوشحال و خوشبختم، به نتیجهای نرسیدم... حقیقتاً غمانگیزه... من مشکل لاینحلی توی زندگیم نداشتم؛ حتی میشه گفت خیلی جاها هم آروم بودم... اما خوشحال بودن، نمیدونم... اینروزا انگار یه چیزی رو گُم کردم... خستهام بشنوم، بخونم، حرف بزنم... از تنها چیزی که فرار نمیکنم، نوشتنه... و جالبه که نوشتن مجموعهی شنیدن، خوندن و حرف زدنه... :)
برچسب:
نویسنده: یوسف زارعیان
تاريخ: شنبه
18 اسفند
1397 ساعت: 8:14